ایلیا و فوتبال...
جمعه بازی استقلال با سپاهان بود، تو هم محو تماشا شده بودی، منم تند تند ازت عکس انداختم .................................................................................................................... ...
ایلیا و عروسکاش...
اینجا وسط عروسکات گیر افتادی جوجو ...
ایلیا یعنی زندگی....
...................................................................................................................... &nb...
زندگیه ماما...
جدیدا به همه چی می خوای دست بزنی، بیشتر وقتا هم از زبونت استفاده میکنی ................................................................................................................... ...
وقتی که ایلیا خوابش میگیره...
عزیزه دل مادر، وقتی که خوابت میگیره قیافت خیلی دیدنی میشه، کلی خودتو مشت و مال می دی و موهات و میکشی، بعدم گریه میکنی تا بغلت کنم اینم عکسات ..................................................................................................................... .................................................................................................................... بعد از خوردن شیر بیهوش میشی ...
ایلیا و خوردن ماست
پسر خوشکلم اولین باری که بهت ماست دادم قیافت خیلی دیدنی بود، اصلا از مزش خوشت نیومد الانم بهت میدم همش و میریزی بیرون، نمی دونم چرا دوست نداری تو این عکس اول قاشق و گذاشتی دهنت، البته بعد از اینکه به کل صورتت مالیدیش ................................................................................................................... بعدش قیافت این شکلی شد ......
احساس مادرانه
تقدیم به تو، عزیزترینم: روزی که اون دو تا خط ارغوانی را روی بی بی چک دیدم، قلبم ناگهان 1000 برابر شروع به زدن کرد و دست هایم شروع کرد به لرزیدن، با خودم گفتم: به روز های مادرانه سلام کن، زندگی دوباره دارد عاشقانه میشود، عاشقانه تر این متن زیبا رو که خوندم عاشقش شدم و دلم نیومد واسه پسرم نذارم. پسر عزیزم: هر روز عاشق ترت میشوم و هر روز فکر میکنم امروز نهایت عشق است اما... فردا می اید و من.... خدا را سپاس می گویم از این نعمت عظیم مادر...
ایلیا وتست طعم های جدید...
جوجوی خوشکلم، دیشب با بابائی رفتیم بیرون که یه گشتی بزنیم، بعدشم رفتیم بستنی بخوریم، شما هم مثل پسرای خوب تو جات نشستی و به اطراف نگاه میکردی، ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی سفارش و اوردن و چشم ایلیا به اب هویج بستنی من افتاد دست و پاش و گم کرد، طوری که میخواست پاشه وایسته منم دلم نیومد و ارم اروم با قاشق بهش میدادم تا بخوره ولی ایلیا خان هی غر میزد که قاشق بگیره ازم و خودش بخوره، خلاصه پسر شیکمو نصف لیوان و خورد تا رضایت داد و ...
ایلیا و خوردن آناناس
ایلیا جونم الان چند روزه که هی داری مزه های جدید و کشف میکنی، امروز بابائی می خواست کمپوت آناناس بخوره که طبق معمول همیشه که هر چیز خوردنی میبینی هول میشی شیرجه رفتی سمت بابا میثم. بابائیم که دل نازک، گفت ایلیا اینجوری نیگام کنه من نمیتونم بخورم، خلاصه تو رو نشوند پیش خودش و یه آناناس داد دستت، اینم عکسای فرایند آناناس خوردنت. ..................................................................................................................... ببین قیافتوووووووووووووووووو ..................................................................................................................... ول...










